داستانک: ارزش انسان

شنبه 7 مرداد 1391 02:29 ب.ظ   نویسنده : nikmehr nikmehr      


یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس هزار
تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را
داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالار فت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی
قبل از آن می خواهم کاری بکنم. بعد در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را
مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و
باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال
کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید:
خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش
اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: «در زندگی
واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا
با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می
شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و
صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی
دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم باارزشی هستیم


آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • دریافت جدید ترین لایسنس و یوزر پسورد برای آپدیت نود 32

نویسندگان

  • nikmehr nikmehr(276)

نظر سنجی

آیا وبلاگ برای شما هم بلاک بوده است؟


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو