تبلیغات
آپدیت نود 32| لایسنس نود 32 ، یوزر پسورد نود 32 - داستانک دیروز شیطان را دیدم که....

داستانک دیروز شیطان را دیدم که....

جمعه 6 مرداد 1391 10:09 ق.ظ   نویسنده : nikmehr nikmehr      


ارسال شده توسط حامد:
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب
می*فروخت. مردم دورش جمع شده* بودند،* هیاهو می*كردند و هول می*زدند و
بیشتر می*خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،*دروغ و خیانت،* جاه*طلبی و ...
هر كس چیزی می*خرید و در ازایش چیزی می*داد. بعضی*ها تكه*ای از قلبشان را
می*دادند و بعضی* پاره*ای از روحشان را. بعضی*ها ایمانشان را می*دادند و
بعضی آزادگیشان را.

شیطان می*خندید و دهانش بوی گند جهنم می*داد. حالم را به هم می*زد. دلم
می*خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،*فقط
گوشه*ای بساطم را پهن كرده*ام و آرام نجوا می*كنم. نه قیل و قال می*كنم و
نه كسی را مجبور می*كنم چیزی از من بخرد. می*بینی! آدم*ها خودشان دور من
جمع شده*اند.

بقیه در ادامه مطلب . . .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك*تر آورد و گفت*: البته تو با اینها
فرق می*كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می*دهد. اینها
ساده*اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می*خورند.
از شیطان بدم می*آمد. حرف*هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او
هی گفت و گفت و گفت.
ساعت*ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه*ای عبادت افتاد كه لا
به لای چیز*های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم
گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك
بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی
نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم،
فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،*نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان
جا گذاشته*ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
می*خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی*اش را توی سرش بكوبم و قلبم
را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك*هایم كه تمام شد،*بلند شدم. بلند
شدم تا بی*دلی*ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان*جا بی*اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه
پیدا شده بود .

برچسب ها: داستان کوتاه ، داستانک های زیبا ،
آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()
جمعه 6 مرداد 1391 05:55 ب.ظ
ممنون قشنگ بود با اجازتون کپیش کردم تا برای دیگرا بخونم
nikmehr nikmehr
کپی برداری از این وبلاگ آزاده
جمعه 6 مرداد 1391 11:47 ق.ظ
سلام داداش. خیلی حال کردم دستت درد نکنه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


  • دریافت جدید ترین لایسنس و یوزر پسورد برای آپدیت نود 32

نویسندگان

  • nikmehr nikmehr(276)

نظر سنجی

آیا وبلاگ برای شما هم بلاک بوده است؟